راستش ما از بچگی هامان عادت کرده بودیم به اینکه نسل سوم برایشان دیگر وطن پرستی معنایی ندارد، اینها قهرمان هایشان آدمهای توی فیلم ها هستند، اینها حداکثر کاری که بکنند درس خواندن است و … خودتان بهتر از من میدانید. عموی من می نشست از آن بیداری دوران دانشجویی میگفت، از اینکه برای همه مهم بود شاه چه میگوید و ارتش چه میشود و کی می آید و کی میرود، حالا اما جوان ها فرقی برایشان ندارد. حالا سر هر انتخابات اینها می آیند دل شما را به دست می آورند و یک رایی جمع می کنند و خیالشان راحت که این 8 سال هر اتفاقی بیفتد به شماها بر نمیخورد. راستش خودمان هم همین طور فکر میکردیم. تا اینکه دو سال پیش کم کم یاد گرفتیم که میشود مفید بود، میشود جزو یک حرکت بود که هم عموی من و هم سن و سال های او را در خود جای بدهد و هم برادر کوچکتر من را. حالا دیگر یاد گرفته بودیم به ذره ذره بالا و پایین شدن تورم اهمیت بدهیم، چه کسی چه گفت و چرا گفت و برای بقیه گفتن از اتفاق های روز مهم شده بود. نسل ما حالا انگار بیدار شده بود. شب قبل از انتخابات، قرار گذاشتیم با ماشینی که پر بود از پوستر های موسوی برویم رای بدهیم. دسته جمعی . ماهایی که دسته جمعی هایمان برای خوش گذراندن بود رفتیم که ثابت کنیم وطنمان مهم است. چه ذوقی داشتیم. چقدر خوب بود احساس اینکه مهم هستیم. اینکه فردا و فرداهای بعدی می توانیم از روئیس جمهورمان انتظار داشته باشیم چون انتخابش کردیم، چون آگاهانه انتخابش کردیم. فکر می کردیم تورم کمتر میشود. فکر میکردیم اشتغال بیشتر میشود. فکر میردیم میشود چند تا روزنامه ی قابل خواندن روی پیشخوان پیدا کرد. فکر می کردیم دیگر مجبور نیستیم سر میدان ها گشت ارشاد ببینیم . فکر میکردیم دیگر فامیل های رئیس جمهورمان مسئولین کشورمان نیستند. یادم نمیرود به فکر انتخابات بعدی بودیم … به فکر فرداهای بهتر. به فکر آدمهای جدید و حرف های جدید. ما دیگر آن بچه هایی نبودیم که میرفتند کلاس کنکور و اگر تلویزیونی روشن میشد دنبال برنامه ی پخش فیلم های سینمایی بودند. ما مناظره نگاه می کردیم، تحلیل می کردیم، از انتخابمان دفاع میکردیم. ساده بودیم انگار ولی نگاهمان دیگر به خودمان و اطرافیانمان نبود. ما حالا داشتیم برای چیزی که دوستش داشتیم، برای خودمان و همسایه کناری و هم شهری و هم وطنمان دلسوزی می کردیم. انگار یکی شده بودیم. روز خوبی بود و روزهای بعدش بد.
امشب بچه ها قرار گذاشتند که برویم بیرون. نشد بروم اما بهانه ای شد انگار. یک هو دیدم ما شدیم همانی که قبل از دو سال پیش بودیم و حالا خستگی بی خیالمان کرده. حالا دیگر دیدن دعای دهان بند و مشورت با اجنه در تیتر خبرها برایمان عادی شده. حالا دیگر مهم نیست تورم چقدر است . حالا میدانیم همه چیز بد است و انگار کم و زیادش توفیری ندارد. حالا دیگر خسته ایم و این تقصیر خودمان نیست. نسل سوم یک بار تلاش کرد خودش را ثابت کند. نگذاشتند. شاید نسل چهارم دستمان را بگیرد. شاید هنوز آنها که رویاهایشان سبز است به ما که رویایمان سوخته امید بدهند.
چه بگویم؟ … انگار نمیشود دیگر نوشت